وقتی زندگی افراد موفق را میبینیم، معمولاً اولین چیزی که به چشممان میآید نتیجه است؛ یک کسبوکار خوب، موقعیت شغلی مناسب، درآمد بالا، مهارت زیاد یا زندگی منظم. اما چیزی که کمتر دیده میشود، رفتارهای کوچکی است که سالها قبل از رسیدن به این نتایج تکرار شدهاند.
بررسی کتابهای موفقیت و رفتارشناسی از فرهنگهای مختلف یک نکته جالب را نشان میدهد: موفقیت معمولاً حاصل یک رفتار بزرگ و استثنایی نیست؛ بیشتر اوقات نتیجه مجموعهای از رفتارهای کوچک و تکرارشونده است.
و درست در همین نقطه، تفاوت میان دو مسیر آغاز میشود.
۱. افراد موفق منتظر انگیزه نمیمانند؛ برای خودشان عادت میسازند
خیلیها تصور میکنند افراد موفق همیشه باانگیزهاند. در حالی که انگیزه انسان ثابت نیست. ممکن است امروز بسیار پرانرژی باشیم و فردا هیچ حوصلهای برای ادامه کار نداشته باشیم.
تفاوت مهم این است که بعضی افراد کارهای ضروری را به عادت و برنامه تبدیل میکنند.
کسی که تصمیم گرفته هر روز نیم ساعت مطالعه کند، لازم نیست هر روز دوباره درباره مطالعه کردن تصمیم بگیرد. این کار کمکم بخشی از زندگی او میشود.
در مقابل، یکی از رفتارهایی که مانع پیشرفت میشود این است که انجام کارها را به حال روحی خود وابسته کنیم:
«اگر حوصله داشتم انجامش میدهم.»
«از شنبه شروع میکنم.»
«وقتی شرایط بهتر شد جدیتر کار میکنم.»
نتیجه این طرز رفتار معمولاً عقب افتادن کارهاست.
مسیر پیشرفت: برنامه → تکرار → عادت → نتیجه
مسیر درجا زدن: تصمیم → هیجان کوتاه → تعویق → رها کردن
۲. افراد موفق پیشرفت کوچک را دستکم نمیگیرند
یکی از اشتباههای رایج این است که فکر کنیم برای تغییر زندگی باید کار بزرگی انجام دهیم.
در حالی که بسیاری از تغییرات مهم از کارهای بسیار کوچک شروع میشوند.
روزی ده صفحه مطالعه ممکن است ناچیز به نظر برسد، اما در یک سال تبدیل به هزاران صفحه میشود.
پسانداز یک مبلغ کوچک ممکن است در یک ماه چشمگیر نباشد، اما ادامه آن در چند سال نتیجه دیگری دارد.
تمرین روزانه یک مهارت نیز ممکن است در هفته اول تفاوت زیادی ایجاد نکند، اما بعد از چند سال فاصله بزرگی میان کسی که ادامه داده و کسی که رها کرده ایجاد میکند.
افرادی که دائماً دنبال نتیجه سریع هستند، معمولاً از کارهایی که نتیجه آنها دیر ظاهر میشود خسته میشوند.
اما افراد پیشرونده میدانند که نتیجههای بزرگ میتوانند از تکرار کارهای کوچک ساخته شوند.
۳. افراد موفق از اشتباه فرار نمیکنند؛ آن را بررسی میکنند
یک رفتار بسیار مهم دیگر، نوع برخورد با شکست است.
فرض کنید دو نفر کسبوکاری راهاندازی میکنند و هر دو شکست میخورند.
نفر اول میگوید:
«بازار خراب بود.»
«مردم قدر کار خوب را نمیدانند.»
«من شانس ندارم.»
اما نفر دوم از خودش میپرسد:
«کجای تصمیم من اشتباه بود؟»
«چه چیزی را ندیده بودم؟»
«اگر دوباره شروع کنم چه کاری را متفاوت انجام میدهم؟»
هر دو شکست خوردهاند، اما نفر دوم از همان شکست اطلاعاتی به دست آورده که میتواند احتمال تکرار اشتباه را کمتر کند.
بنابراین شکست بهتنهایی انسان را باتجربه نمیکند؛ بررسی شکست است که تجربه میسازد
۴. یکی از خطرناکترین عادتها این است که برای هر نتیجه نامطلوب، یک مقصر بیرونی پیدا کنیم.
البته واقعیت این است که همه چیز تحت کنترل ما نیست. شرایط اقتصادی، خانواده، محیط، بیماری، اتفاقات پیشبینینشده و حتی شانس میتوانند بر زندگی انسان اثر بگذارند.
اما یک سؤال بسیار مفید وجود دارد:
«در همین شرایط، چه چیزی در اختیار من است؟»
این سؤال ذهن را از پیدا کردن مقصر به پیدا کردن راهحل منتقل میکند.
افرادی که دائماً روی چیزهایی تمرکز میکنند که قادر به تغییرشان نیستند، انرژی زیادی مصرف میکنند اما حرکت کمی دارند.
افرادی که روی بخش قابلکنترل مسئله تمرکز میکنند، معمولاً زودتر به اقدام میرسند.
۵. افراد موفق فکر نمیکنند همه چیز را میدانند
در منابع ژاپنی و چینی یک موضوع بارها دیده میشود: توانایی دیدن اشتباه خود و یادگیری از دیگران.
انسانی که تصور میکند همیشه حق با اوست، کمکم یکی از مهمترین ابزارهای رشد خود را از دست میدهد: بازخورد.
اگر مشتری از محصول ما ناراضی است، اگر همکارمان ایرادی را گوشزد میکند یا اگر برنامهای که طراحی کردهایم نتیجه نمیدهد، اولین واکنش نباید دفاع از خودمان باشد.
گاهی لازم است بپرسیم:
«ممکن است چیزی باشد که من نمیبینم؟»
این سؤال ساده میتواند جلوی بسیاری از اشتباههای بزرگ را بگیرد.
۶. افراد موفق بیشتر از آنکه خودشان را با دیگران مقایسه کنند، پیشرفت خودشان را میسنجند
مقایسه دائمی زندگی خودمان با دیگران میتواند بسیار گمراهکننده باشد.
ما معمولاً نتیجه امروز دیگران را میبینیم، اما مسیر چندساله آنها را نمیبینیم.
ممکن است درآمد، خانه، موقعیت یا موفقیت فرد دیگری را ببینیم، بدون اینکه بدانیم او از کجا شروع کرده، چه امکاناتی داشته و چه هزینههایی پرداخت کرده است.
مقایسه مفیدتر این است:
من نسبت به شش ماه قبل چه تغییری کردهام؟
چه چیزی یاد گرفتهام؟
چه عادت بدی را کمتر کردهام؟
چه مهارتی را بهتر کردهام؟
چه کاری را امروز سریعتر یا بهتر از گذشته انجام میدهم؟
این نوع مقایسه بهجای حس عقبماندگی، اطلاعات قابل استفاده به ما میدهد.
۷. افراد موفق فقط هدف ندارند؛ برای هدفشان سیستم دارند
«میخواهم موفق شوم.»
«میخواهم ثروتمند شوم.»
«میخواهم زبان یاد بگیرم.»
«میخواهم کسبوکار بزرگی داشته باشم.»
هیچکدام از این جملات بهتنهایی برنامه نیستند.
هدف مشخص میکند کجا میخواهیم برویم، اما سیستم مشخص میکند امروز باید چه کار کنیم.
اگر کسی میخواهد کتاب بنویسد، سؤال اصلی فقط این نیست که «چه زمانی کتاب من تمام میشود؟»
سؤال عملیتر این است:
«در برنامه هفتگی من چه زمانی برای نوشتن مشخص شده است؟»
فاصله میان آرزو و نتیجه را معمولاً همین برنامههای اجرایی پر میکنند.
۸. افراد موفق توانایی «نه گفتن» دارند
هر انتخابی هزینه دارد.
وقتی یک ساعت از وقت خود را صرف کاری میکنیم، در واقع تصمیم گرفتهایم آن یک ساعت را صرف دهها کار دیگر نکنیم.
به همین دلیل موفقیت فقط به این مربوط نیست که چه کارهایی انجام میدهیم؛ به همان اندازه مهم است که بدانیم چه کارهایی را نباید انجام دهیم.
نه گفتن به بعضی درخواستها، سرگرمیها، خریدها، پروژهها و حتی فرصتها گاهی برای حفظ یک هدف مهم ضروری است.
کسی که به همه چیز «بله» میگوید، ممکن است در پایان برای مهمترین کارهای خودش وقت نداشته باشد.
۹. افراد موفق بعد از موفقیت هم خودشان را بررسی میکنند
خطر فقط شکست نیست.
گاهی موفقیت نیز میتواند خطرناک باشد.
وقتی کاری خوب پیش میرود، ممکن است تصور کنیم تمام تصمیمهای ما درست بوده است. در حالی که گاهی نتیجه خوب، حاصل ترکیبی از تصمیم درست، شرایط مناسب و حتی شانس بوده است.
به همین دلیل بهتر است بعد از یک موفقیت نیز بپرسیم:
چه چیزی واقعاً خوب انجام شد؟
کجا فقط خوششانس بودیم؟
چه اشتباهی داشتیم که این بار به ما آسیب نزد؟
چه چیزی باید برای دفعه بعد اصلاح شود؟
این عادت ساده مانع از آن میشود که موفقیت امروز به اشتباه فردای ما تبدیل شود.
۱۰. تفاوت اصلی را در روزهای معمولی جستوجو کنید
شاید مهمترین نتیجهای که از کنار هم گذاشتن این دیدگاهها به دست میآید همین باشد:
آینده انسان بیشتر در روزهای عادی ساخته میشود تا روزهای استثنایی.
اینکه امروز چه میخوانیم، وقتمان را چگونه مصرف میکنیم، با چه کسانی معاشرت میکنیم، هنگام اشتباه چه واکنشی نشان میدهیم، چه چیزی را به تعویق میاندازیم و چه کاری را حتی بدون انگیزه انجام میدهیم، در کوتاهمدت شاید چندان مهم به نظر نرسد.
اما وقتی همین رفتارها صدها بار تکرار شوند، نتیجه متفاوت خواهد بود.
یک مقایسه ساده
افرادی که بیشتر پیشرفت میکنند معمولاً:
اشتباه را بررسی میکنند؛ نه اینکه فقط برای آن مقصر پیدا کنند.
کارهای مهم را به عادت تبدیل میکنند؛ نه اینکه همیشه منتظر انگیزه باشند.
پیشرفت کوچک را جدی میگیرند؛ نه اینکه فقط دنبال جهشهای بزرگ باشند.
از دیگران یاد میگیرند؛ نه اینکه تصور کنند همه چیز را میدانند.
روی چیزهای قابلکنترل تمرکز میکنند؛ نه اینکه تمام انرژی خود را صرف شرایط بیرونی کنند.
برای هدفشان برنامه اجرایی دارند؛ نه اینکه فقط آرزو داشته باشند.
در مسیرهای طولانی استمرار دارند؛ نه اینکه با اولین سختی مسیر را عوض کنند.
خودشان را ارزیابی میکنند؛ نه اینکه فقط دیگران را نقد کنند.
برای کارهای مهم وقت مشخص میکنند؛ نه اینکه آنها را به «وقتی فرصت شد» بسپارند.
موفقیت را پایان یادگیری نمیدانند؛ بلکه بعد از نتیجه خوب هم دنبال بهتر شدن هستند.
نتیجهگیری؛ موفقیت بیشتر شبیه یک مسیر است تا یک اتفاق
هیچ فهرستی از ویژگیهای شخصیتی نمیتواند تضمین کند که یک انسان حتماً موفق یا ناموفق خواهد شد. شرایط زندگی، فرصتها، تواناییها و حتی اتفاقات خارج از کنترل ما نیز اهمیت دارند.
اما رفتارهای روزانه میتوانند احتمال رسیدن به نتیجه بهتر را به شکل قابل توجهی تغییر دهند.
شاید به همین دلیل است که وقتی کتابها و دیدگاههای متعلق به فرهنگهای بسیار متفاوت را کنار یکدیگر قرار میدهیم، دوباره به چند مفهوم ساده میرسیم:
یاد بگیر، ادامه بده، خودت را بررسی کن، اشتباهت را اصلاح کن و کارهای درست را آنقدر تکرار کن تا به عادت تبدیل شوند.
بنابراین اگر میخواهیم بدانیم مسیر ما به کجا میرود، همیشه لازم نیست آینده را پیشبینی کنیم.
گاهی کافی است به کارهایی نگاه کنیم که هر روز تکرار میکنیم.
چون بسیاری از موفقیتها و شکستهای آینده، امروز در ظاهر یک «عادت کوچک» هستند
