گاهی یک ایده خوب ناگهان در حمام، هنگام رانندگی، وسط یک پیادهروی یا حتی درست قبل از خواب به ذهنمان میرسد. به همین دلیل ممکن است فکر کنیم ایدههای خوب اتفاقی هستند؛ انگار باید منتظر بمانیم تا یک روز جرقهای در ذهنمان زده شود.
اما بررسی کتابهایی درباره خلاقیت و ایدهپردازی در سنگاپور و هنگکنگ، تصویر دیگری نشان میدهد. ایده خوب معمولاً از «هیچ» به وجود نمیآید. ذهن ما چیزهایی را که قبلاً دیده، شنیده، تجربه کرده یا درباره آنها فکر کرده است، به شکل تازهای کنار هم قرار میدهد.
یکی از مهمترین راههای رسیدن به ایده، برخورد چیزهایی است که در ظاهر ربطی به هم ندارند.
Tay Guan Hin در کتاب Collide روی همین موضوع تأکید میکند. گاهی کافی است دو فکر، دو تجربه یا حتی دو موضوع کاملاً متفاوت را کنار هم بگذاریم. از برخورد آنها ممکن است فکر سومی ایجاد شود که قبلاً وجود نداشته است. او این فرایند را نوعی «برخورد خلاق» میداند.
مثلاً فرض کنید صاحب یک فروشگاه هستید و میخواهید روش تازهای برای فروش پیدا کنید. به جای اینکه فقط فروشگاههای دیگر را بررسی کنید، میتوانید از خودتان بپرسید: «یک هتل چگونه از مشتری استقبال میکند؟ یک بازی کامپیوتری چگونه آدم را تشویق میکند که دوباره برگردد؟ یک باشگاه ورزشی چگونه اعضایش را همراه نگه میدارد؟»
ممکن است جواب یکی از همین سؤالها تبدیل به ایدهای شود که در فروشگاه شما کاربرد داشته باشد.
پس برای داشتن ایدههای تازه، همیشه نباید بیشتر به همان موضوع فکر کرد؛ گاهی باید موضوع دیگری را وارد فکر کرد.
عامل مهم بعدی، دیدن و تجربه کردن است.
کتاب Evolving Creative Mindsets در هنگکنگ بر نقش تجربه، هنر و قرار گرفتن در موقعیتهایی تأکید دارد که ذهن را وادار میکنند از مسیرهای همیشگی خارج شود. پیام کاربردی آن ساده است: ذهنی که فقط با اطلاعات و تجربههای تکراری روبهرو باشد، مواد اولیه کمتری برای ساختن فکرهای تازه دارد.
اگر هر روز مسیر یکسانی برویم، با آدمهای مشابه صحبت کنیم، مطالب مشابه بخوانیم و کارها را همیشه به یک روش انجام دهیم، نباید انتظار داشته باشیم ذهنمان مرتب ایدههای کاملاً متفاوت تولید کند.
برای ایدهپردازی باید به ذهن «مواد اولیه» داد: دیدن مکانهای تازه، خواندن موضوعاتی خارج از تخصص خودمان، صحبت با افراد متفاوت، دیدن هنر، بررسی کسبوکارهای دیگر و حتی توجه کردن به مشکلات کوچک روزمره .
بسیاری از افراد وقتی با یک مشکل روبهرو میشوند، فقط به دنبال راهی هستند که هرچه زودتر از آن خلاص شوند. اما یک ذهن ایدهپرداز سؤال دیگری میپرسد:
«چرا اصلاً این مشکل وجود دارد؟»
بعد میپرسد:
«آیا میشود این کار را کاملاً به روش دیگری انجام داد؟»
این تغییر کوچک در نوع سؤال بسیار مهم است. به جای اینکه فقط دنبال جواب آماده باشیم، شروع میکنیم به زیر سؤال بردن روش موجود. در رویکرد Collide نیز اختلاف میان آنچه اکنون وجود دارد و آنچه میتواند وجود داشته باشد، میتواند زمینه ایجاد یک راهحل تازه را فراهم کند.
برای پیدا کردن ایده خوب، نباید اولین ایده را آخرین ایده بدانیم.
ذهن معمولاً در ابتدا جوابهایی را پیشنهاد میکند که آشناتر و دمدستتر هستند. به همین دلیل بهتر است وقتی دنبال راهحل هستیم، خودمان را مجبور کنیم چند جواب دیگر هم پیدا کنیم.
مثلاً به جای اینکه بپرسیم «راهحل این مشکل چیست؟» بپرسیم:
«ده راه متفاوت برای حل این مشکل چیست؟»
ممکن است پنج جواب اول معمولی باشند، اما جواب ششم یا هشتم چیزی باشد که قبلاً به آن فکر نکرده بودیم. آموزش تفکر خلاق نیز دقیقاً بر این نکته بنا شده که میتوان ذهن را برای پیدا کردن مسیرهای متفاوت تمرین داد؛ یعنی خلاقیت فقط مخصوص گروه خاصی از آدمها نیست و میتوان آن را تقویت کرد .
اختلاف نظر هم همیشه دشمن ایده نیست.
گاهی دو نفر درباره یک موضوع کاملاً متفاوت فکر میکنند. واکنش طبیعی این است که یکی تلاش کند دیگری را قانع کند. اما روش دیگری هم وجود دارد: ببینیم آیا میتوان بخشی از فکر هر دو نفر را با هم ترکیب کرد؟
در Collide، همین اصطکاک میان دیدگاههای متفاوت یکی از منابع مهم خلاقیت معرفی میشود. منظور دعوا و درگیری نیست؛ منظور این است که تفاوت دیدگاهها را خیلی زود حذف نکنیم. گاهی دقیقاً در فاصله بین «نظر من» و «نظر تو»، ایده سومی پنهان شده است.
و یک نکته مهم دیگر: گاهی باید دست از فکر کردن برداریم.
وقتی مدت زیادی روی یک مسئله فشار میآوریم، ممکن است ذهن در همان چند مسیر قبلی بچرخد. فاصله گرفتن کوتاه، انجام کاری متفاوت یا استراحت میتواند فرصت ایجاد ارتباطهای تازه را فراهم کند. Guan Hin نیز در توضیح دیدگاه خود درباره خلاقیت به همین رفتوبرگشت میان تلاش و فاصله گرفتن اشاره کرده است.
شاید به همین دلیل باشد که بعضی از ایدهها زمانی به ذهنمان میرسند که ظاهراً دیگر مشغول فکر کردن به مسئله نیستیم.
بنابراین اگر مدتی روی مسئلهای کار کردید و به نتیجه نرسیدید، همیشه راهحل این نیست که دو ساعت دیگر هم به صفحه خیره شوید. مسئله را برای مدتی کنار بگذارید، قدم بزنید، کار دیگری انجام دهید و بعد دوباره سراغش بروید.
در نهایت، ایدهپردازی را میتوان با یک عادت ساده وارد زندگی کرد:
ببینید، سؤال کنید، چیزهای متفاوت را به هم وصل کنید، چند جواب پیدا کنید و ایدههایتان را یادداشت کنید.
یک دفترچه یا فایل مخصوص ایدهها داشته باشید. هر مشکل، سؤال، فکر عجیب یا راه بهتری که به ذهنتان میرسد ثبت کنید؛ حتی اگر در همان لحظه بیارزش به نظر برسد.
زیرا یک ایده کوچک ممکن است امروز هیچ کاربردی نداشته باشد، اما چند ماه بعد با یک تجربه یا اطلاعات تازه برخورد کند و به ایده بسیار بهتری تبدیل شود.
ایدههای خوب همیشه مثل یک جرقه ناگهانی از آسمان نمیآیند. بسیاری از آنها حاصل دیدن بیشتر، تجربه کردن، سؤال پرسیدن، ترکیب کردن و فرصت دادن به ذهن هستند.
شاید به جای اینکه منتظر بمانیم تا یک ایده خوب به سراغمان بیاید، بهتر باشد شرایطی بسازیم که ذهنمان شانس بیشتری برای پیدا کردن آن داشته باشد .
